رد پای خدا
خواب دیدم بر روی شن ها راه می روم ، همراه با خود خدا. و بر روی پرده شب . تمام روزهای زندگی ام را مانند فیلمی می دیدم
همان طور که به گدشته نگاه می کردم
روز به روز زندگی ام را!
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد
یکی مال من و یکی از آن خداوند بود
راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصص یافته خاتمه یافت
آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم
در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت
اتفاقا، آن محل ها مطابق با سخت ترین روزهای زندگی ام بود
روزهایی با بزرگترین رنج ها ، ترس ها ، دردها و ...
آن گاه از او پرسیدم:
خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگی ام با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم ، خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گداشتی؟!
خداوند پاسخ داد:
و من چنین نکردم. هنگامی که در آن روزها ، یک رد پا بر روی شن دیدی ، من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.
منبع: فرهنگ عامیانه برزیلی
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...