سلااااااام

و باز هم بهار با هزاران قصه از راه ميرسد همان شور و حال زيباي هميشگي... و من هم براي استقبال از حضور سبزش به كنار دفتر خاطراتم كه بيش از سالي خاك بر آن نشسته ميروم! و مانند كودكي از لمس كردنش حتي بوي آن به وجد مي آيم ... آنچنان شگفت زده از اين همه خاطرات فراموش شده ام! كه تكه كاغذي چروكيده خود نمايي مي كند٬ آن را هر چه سريع تر مي گشايم٬ هنوز به كلمه دوم آن نرسيده ام كه نفس در سينه حبس ميشود... و اين بار شايد با دقت بيشتري آن را مي خوانم آه خداي من ...

عزيزانم سلام

گويند سوخته دلان را جان بر آيد و حرف نيايد

حال چه شد كه قيل و قال پيشه خويش ساختيم

آنهم بدين منظور است كه

كار ما از گريه گذشته است بر آن مي خنديم

دست نوشته اي از پدر ۱۸/۳/۸۱

بهارم اين بار از هر بار بيش و بيشتر حضورت را جشن مي گيرم زيرا با خود زيبايي هايي به ارمغان مي آوري و من بي صبرانه منتظرم