بگو با من
بگو با من غم تو
غصه و ماتم تو
بگو با من از بازي روزگار ، چي آورده به سرت!
الهي نبينمت بيقرار
حلقه حلقه اشك مهمون چشماي قشنگت شده ، نگو غبار گرفته اين قصه ها ديگه تكراري شده
بميرم برا اون ناز نگات ، غنچه لبخند لبات
عزيزم بگو با من از دلشوره هات، دلواپسي تو لحظه هات
بگو چي شده ، چرا رنگ يخ شده همه روزها و شبهات
چرا زردي نشسته رو سرخي گونه هات ، پس كو كجا رفت برق قشنگ چشمات
بگو با من بگو...
تا بگم از قصه غصه هام...........
آره بهونه مي خواستم واسه درد و دلهام
يه بهونه واسه شكستن بغضهام
بگو با من بگو ، بگو كه من و تو ما ييم و نيستيم از هم جدا
غم تو غم من ، غم من غم تو ، بگو با من بگو غم تو غصه و ماتم تو
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۷/۲۲ ساعت 12:45 AM توسط مریم
|
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...