فال
زدم فالي و به فالم آمد شرح حالي
كه چه گويم ز احوال و آشفته خيالي
آمد به فال چه نكوست روزگارت
همه هست و نيست خوبيها٬ آمده در فالت
عجب تفاءلي شد فال احوال ما
شادي آفريد در اين بي احوالي٬ ما
چه شيرين است به جان تو را داشتن
اين ندانستم؟ كه زدم فالي٬ بر احوالم
همين دانم كه شادم
چه با فال چه با فريادم
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۱۰/۲۲ ساعت 11:51 PM توسط مریم
|
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...