زدم فالي و به فالم آمد شرح حالي

كه چه گويم ز احوال و آشفته خيالي

آمد به فال  چه نكوست روزگارت

همه هست و نيست خوبيها٬ آمده در فالت

عجب تفاءلي شد فال احوال ما

شادي آفريد در اين بي احوالي٬ ما

چه شيرين است به جان تو را داشتن

اين ندانستم؟ كه زدم فالي٬ بر احوالم

همين دانم كه شادم

چه با فال چه با فريادم