سنگ و شیشه
آیا میتوان گفت از آن ناگفتنی ها
آیا روزی خواهد رسید درمانی باشد برای درد بی درمان ما
آیا آرامش آغوشی می گشاید برای تلاطم روح سر گردان ما
آیا تمام می شود این ناتمام قصه غصه های ما
خدایا امشب به درگاه تو حقیرتر از هزاران بار قبل و ناتوان تر آمده ام نه سر سخن من گله ای است و نه شکایتی تنها و درمانده ام در مانده ام از غمی که چه گوییم دردی که همه وجود را می سوزاند
خدایا خدایا خدایا خدایا خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خدایا خدایا خدایا خدایا
سنگی خورد به شیشه
شیشه نشکست
خرد شد
دلٍ پشت شیشه
دیده بودم
همیشه...
اون که می خواد فدا بشه
سپر بلا میشه![]()
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۶/۰۲ ساعت 11:30 AM توسط مریم
|
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...