سکوت
شبها خسته از هر ...
چشمهایم رو به اسمان بی کران
با صدای لالایی نسیم
نور خیره کننده و پر ز راز مهتاب
بازی ستاره ها در کنج شب کز کرده
همراه با سکوتی که بین من و من حکم فرماست
چشمهایم را میبندم
تا بتوانم قسمتی از این عظمت باشم
تنها ذره ای آرامش ستاره را در
ظلمت شب در اوج تاریکی باور کنم
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۴/۲۰ ساعت 7:10 PM توسط مریم
|
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...