دنیای عشق
چه کردی ببين با من چه کردی...
با دنيای عشق آشنايم ساختی...
از ويرانه ها بيرونم کردی و به کاخ پر شکوه عشق جايم دادی...
جام شرنگ اشکهايم را شکستی و شهد پر حلاوت عشق به من چشاندی...
حال دنيای عشق را می شناسم.
اما به يکباره آن کاخ را ويران ساختی!
دگر باره جام شرنگ به دستم دادی و رفتی...
حال که با اين دنيای با شکوه آشنا شدم؛
چگونه با دنيای ديرين تهی از عشق سر کنم!!...
+ نوشته شده در ۱۳۸۴/۰۲/۰۴ ساعت 11:19 PM توسط مریم
|
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...