چه کردی ببين با من چه کردی...

با دنيای عشق آشنايم ساختی...

از ويرانه ها بيرونم کردی و به کاخ پر شکوه عشق جايم دادی...

جام شرنگ اشکهايم را شکستی و شهد پر حلاوت عشق به من چشاندی...

حال دنيای عشق را می شناسم.

اما به يکباره آن کاخ را ويران ساختی!

دگر باره جام شرنگ به دستم دادی و رفتی...

حال که با اين دنيای با شکوه آشنا شدم؛

چگونه با دنيای ديرين تهی از عشق سر کنم!!...