حس نوشتــــــــــــــــــن از هر آنچه که مرا می آزارد و هر روز بیشتر از قبل مرا به قعر نبودن فرا میخواند این بار می خواهم فریادم را در حنجره قلمــــــــــــــــــم به اوج برسانم فریاد زنم چرا مرا به حال خود وا نمی گذاری.میدانم امروزم خراب دیروز و فردایم در حسرت امروز خواهد سوخت میدانم بستری تنگ برای خود ساخته ام که هیچ نوری در آن سو نمیزند هر نوری نباشد گله ای نیست اما بدان نور عشق را او زمن دریغ ساخت .تو تو که این همه را به کام خویش گرفته ای! چرا مرا با خود نمیبری ! من که برای ماندن تلاشــــــــــــــی نمی کنم. خوب می دانی کابوست از حقیقتت  بد تر و سخت تر است. و خوب میدانم آنجا هم هیچ جایگاهی نخواهم داشت امروز در حسرت لحظه های شادم که از من گریخته اند میســـــــــــــــــــــــوزم... این آتشی ست که جسم و روح و جان را همه با هم میسوزاند و آتشی که انتظار مرا میکشد عذابی ست که عذابش از جهنم سبز من راحت تر است آنجا جهنم جهنم است سیاه و تاریک اما جهنم دنیای من  پر از رنگهای زیباست که فقط می فریباند و آزار میدهد میخواهم به آغوش جهنم سیاه پناه ببرم... نمیدانم به کدامین اشتباه عذاب دنیا و آخرت می شوم اما دیگر خسته ام خسته ام خسته ام .کمکی هم نمی خواهم زیرا تن بی جان خویش را نمیتوانم با نوید سپده صبح فردا آواز پرندگان طلوع خورشید شروع تازه بخشم من زخمی خنجر روزگارم که همیشه و همواره نامرادی هایش  ارمغان روح و جسم و جان من بوده