صبر و قرارم
دریا با امواج خروشان.جنگل با انبوه درختان.آسمان آبی با ابرهاو خورشید درخشان. روز با هیاهو و تلاش آدمی .شب با سکوت و نور قرص ماه .آن موج سر کشی که به ساحل دریا میخورد چه راز نهفته ای را میخواهد فاش گوید.و آن درخت سبز و استوارچه میخواهد به ما بفهماند که سالها ریشه در خاک استوار میسازد ...آیا هر روز طلوع خورشید و هر شب تابش ماه با سخن ها نمی گویند ؟؟؟ ولی ما همچنان اندر خم همان کوچه ایم. کاش تنها قطره ای از دریا برگی از درخت اشعه ای از نور خورشید یا ذره ای از ماه بودم.کاش هیاهو روز یا سکوت شب باشم .هر چه باشم (مریم نباشم)
اما اما ذره ای از ذات او باشم. چگونه شد که ما هیچ نمیبینیم و پند نمی گیریم .آری خود را در پستوی باو رهای غلط پنهان نمودیم .
آه چقدر دلم می خواست در کنار ساحل بنشینم و امواج دریا را نظاره کنم یا در انبوه درختان جنگل فریاد شادی بر آورم. با طلوع خورشید لبخند بر لبانم نقش ببندد و یک با دیگر با سکوت شب پیمان ببندم.آه چقدر دلم تنگ است کاش کودکی بودم شاد و خندان به دور از هر درد و غمی
آه امان از لبخندهای زود گذر و اشکهای ماندگار شادی به بار ننشسته و غم همیشه مهمان دیگر توانم نیست برای مبارزه دیگر صبری برایم نمانده خدایا به تو پناه میآورم مرا یاری ده ای یاری رسان آمین یا رب العالمین![]()
![]()
![]()
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...