کدامین را در لحظات با تو بودن احساس کنم ٬چه واژه قشنگی احساس... آیا او را می شناسی ؟ چرا چرا روزی پر عشقی . روزی عاری از هر نشان انسانیت . نامت را چه بگذارم؟در این دنیای آشفته تو ! نیز من هم از هم گسیختم حتی نامم را فراموش کردم 

چه ساده و راحت با لبخندت غرق شادی می شوم .تو بگو چرا؟؟؟ نگاه خشمگینت دیر باورم می شود؟؟؟آری تو بگو...

چون سالهاست با چشمان تو میبینم با گوشهای تو می شنوم و حرفهایم سخن توست.سالهاست خود را به فراموشی سپردم .خود خواستم فراموش شوم تا عشقم را باور کنی !!!اما نه نه سخت در اشتباه بودم زیرا زیرا برای اثبات عشقم به تو٬ لازم بود خود لب بگشایم و بگویم دوستت دارم...

نباید تسلیم می شدم ٬حال که به این باور رسیده ام تو کجایی کجایی....

چرا به هر سو از سرزمین خاطره ام سر می کشم آنجا فرمانروایی٬و وقتی به کنار تو میرسم میبینم آه ه ه ه ه

حال که من خود را دریافتم و خواستم لب گشایم و گویم دوستت دارم...دریغا که فراموشم کرده بودی ...چه بازی قشنگی بازی که تنها بازنده  همیشگی آن منم. دیروز من خود را  به دست فراموشی سپرده بودم و تو نیز از من نشانی نگرفتی حال که خود را در یافته ام تو مرا فراموش کرده ای...

حال ای عشق جاویدان من تو بگو راست یا دروغ٬عشق یا تنفر