دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پرستاره ندیده میگیرد هر دانه برفی به اشک نریخته می ماند سکوت سر شار از سخنان نا گفته است از حرکات نا کرده اعتراف به عشقهای نهان و شگفتی های به زبان نیاورده.

در این سکوت حقیقتی نهفته است حقیقت من حقیقت تو

برای تو خویش چشمانی آرزو میکنم که که چراغها و نشانه ها را در ظلمتمان ببینند گوشی که صداها و شناسه ها را در بی هوشی مان بشنود برای تو خویش روحی که اینهمه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد آن چیزهای که در بندمان میکشد سخن بگوییم.

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاری است زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد از بخت و یاری ماست شاید آنچه که می خواهیم یا به دست نمی آید یا از دست می گریزد .میخواهم آب شوم در گستره افق تا آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز میشود میخواهم با هر آنچه که مرا در بر گرفته یکی شوم در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه!

من هستم و خواهم ماند هرگز نخواهم رفت یا رب از تو میخواهم که باشم و این دقایق تلخ نبودن را از من دور ساز و اما اگر باز صلاح  پرواز است به دیار ابدی به من قدرت نبودن را ارزانی دار و عزیزانم را در پناه خویش سلامت بدار. آمین