از من چه می دانی
از خستگی هایم از دل تنگی هایم !خدایا مرا چه شده ...چرا این همه دلم گرفته چرا شادی هایم گذرا و غمهایم ماندگار؟آه مرا او را چه میشود ؟؟؟خدایا خدایا تا به کجا تا به کی باید فریاد زنم نام ترا آیا جوابم را خواهی داد ؟جوابم را داده ای من نشنیده ام؟
نمی دانم چرا از من هیج نمیدانی آیا تا به حال از خود پرسیده ای بغضهای نشکسته ام برای چیست؟ آیا میدانی غم از چه زمانی مهمان چشمان من است؟ آیا آیا لرزش دستانم را حس کرده ای ؟
مرا مشناسی مرا میشناسی ؟؟؟
من کیستم ؟من چیستم؟ از کجا آمده ام ؟به کجا می روم ؟من من من خود را فراموش کرده ام سالهاست خود را اسیر باور های غلط کرده ام سالهاست سر در گمم نه نه نه
چیزی که هرگز آن را نفهمیدم زندگی بود! نه نه نه چیزی که هرگز مرا نفهمید زندگی بود!
آیا باز هم می گویی به خود مغرورم و سخت در اشتباه ناگفته جوابت را می دانم من هیچم و هیچم و هیچ اما در این لحظات که بغض راه نوشتن مرا می بندد تنها تنها بگذار یک بغضم بشکند من در برابر عشق تو هیچم همیشه تسلیم ...با همه آنکه تصور می کنی من کوه غرورم من هیچم هیچم هیچم و باز هم هیچم ...
این دست نوشته ها متعلق به کیست ؟کدام دستان لرزان این خطوط مبهم و پر درد را نگاشته اند آیا من بوده ام؟؟؟؟
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...