سجاده را وقتی که چون هر بار گستردی / مهتاب را از نور خود بی آبرو کردی / ای آیه ی الهام گل کن در درون من / تا برگهایم دست بردارند از زردی / سرمای غم روح مرا تا مرز مردن برد/ ای کاش خورشیدی به بالینم می آوردی/ مردی در این عالم فقط وصف مرام توست/ در بین ما نامردمان رسم است نامردی/ در قصه ها تا ما شنیدیم این چنین بوده ست / مجنون بیابانگرد و لیلی ناز پروردی / لیلای خوبم پس چرا این قوم می گویند/ این روزها دیگر تو با مجنون هماوردی؟/ امروز می گریم من از این درد بی درمان / دیروز می گشتم پی درمان بی دردی/ از چشمه ی اشکم مسافر گرچه دیر اما/ یک کاسه آب آورده ام تا زود برگردی![]()
ارسال شده از طرف دوست خوب و عزیزم مریم ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در ۱۳۸۴/۰۵/۲۹ ساعت 4:11 PM توسط مریم
|
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...