من و تنهایی
من درد ترا ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز تو تا جان ندهم
از تو بیادگاری دردی دارم
کان درد بصد درمان ندهم
من اینجا بس دلم تنگ است 
و هر سازی که میبینم بد اهنگ است
بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت گذاریم![]()
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است
بی دل و خسته در این شهرم و دلدار نیست درد دل با که توان گفت: که غمخواری نیست 
آسمان
همه ابرهایش را
غمگنانه گریست
در یک غروب دلتنگ پاییزی
وقتی که در چشمانم
دلتنگی مرا خواند


+ نوشته شده در ۱۳۸۴/۰۵/۱۶ ساعت 12:31 AM توسط مریم
|
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...