سفر آبی رود
وقتی که خورشید به پشواز شب می رود.و کوچه ها از صدای پای آخرین عابر تهی می شود با کوله باری از غم و اندوه می روم و تو را با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های خلوت شهر تنها می گذارم. گریه مکن ای واعظ شکوفای من ! باید برویم تا با غم غریبی خویش غم غربت را از جاده های دل عاشقانه بزدائیم. اما بدان که نفس خاطرم هر لحظه به یاد تو همدم مهربان می تپد
چه گویمت که چه از دست یار می گذرد بمن هر آنچه که از روزگار می گذرد
ز یار شکوه کنم یا روزگار چه ها ز یار بر من و از روزگار می گذرد
+ نوشته شده در ۱۳۸۴/۰۴/۰۵ ساعت 7:39 PM توسط مریم
|
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...