از تو گفته ام...
شبها در پشت این میله ها ماه نیز میگوید.در آن طرف گنبد سبز می بینم که همیشه با من حرف میزند...
با آن گنبد از تو گفته ام ٬از تو که مداوم در گوشم از گل آفتابگردان می گویی٬از تو که چشمان غمگین داری٬از تو گفتم از تو که عاشق بوی گندمی٬
و از آنجا به سرزمینی رسیدم که دیوار بلند داشت.گویی اینجا سرزمین دیوارهاست.و در پشت این دیوارها جویباری جاریست.جویباری که پر از اشک آن بوته گندم بود.
و من همیشه سرگردانم ٬و در این سرزمین پر از دیوارها میگردم.اینجا٬در این سرزمین من دستان آفتاب را می بوسم.چون هر روز به مهمانی گلهای غمگین می رودکه در دل زمین غنچه می کنند.و دستانشان را برای چیدن نور پروریده اند.
این سرزمین بوی عجیبی دارد . بوی ابری که همیشه عقده باریدن دارد
کاش سرزمین دلم همیشه بارانی باشد و آفتاب عالم تاب مهمان دل بارانی ام .من عاشق ابرهای بارانی ام .آرامشی که از باریدن باران بدست می اورم توصیف کردنی نیست و آه چقدر زیباست طلوع آفتاب بعد باران........![]()
![]()
![]()
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...