تقدیم به تک ستاره قلبم که روشنی بخش روحم بعد از خدای منان است
به نام خدا
عمری است یادمان داده اید بر ذهنها ی مملو از عشق خنجر از پشت نزنیم.عمری است اموختیم که صفا را صداقت را در جویبار کلبه عشق بییابیم.شما از آغاز که به دنیا آمدیم خورشید را نشانمان دادیدتا مبادا کدورت شب را حس کنیم.آن هنگام که تازه بچه بودیم به ما امید وصل به بهار را اموختید٬و ما به امید بزرگی که خود هستیم.توانستیم عشق را به احساس گره بزنیم.و بزرگ شدیم ما به این امیدکه روزی قادریم عشق را حس کنیم و محبت را در دنیای بی محبتی تفسیر کنیم.عاطفه را در دنیای بی عاطفه گیها معنی دهیم.به زندگی دل بستیم ما چون یادمان دادید زندگی تا هست برای ما نشانی از مهر و وفاست چون به ما گفتید زندگی یعنی نثار دو عشق به دلهای عاشق زندگی یعنی دوباره خواندن افسانه لیلی و مجنون زنده کردن خاطره شیرین و فرهاد...حال ای عزیزان که تا این حد عشق را برایمان تفسیر کردید پس چرا میگویید عشق را در سینه پنهان کنید تا مبادا مهر ابتذال بر تو زنند.محبت را در دل جای نده تا مبادا گویند نجابتت در تو مرده.چرا پس از سالها طعم محبت میخواهید به دروغ بگوییم که عاشق نیستیم در حالی که عمری است درس عشق را فهمیدیم مگر در کودکی شما خورشید را بر ذهنهای ما گره نمی زدید تا ما درد شب را حس نکنیم پس چرا حالا عاطفه را در شب اسیر کرده اید . پس چرا محبت را در زیر فرسنگها خاک پنهان میکنید در حالی که محبت باید بر سر در همه خانه ها اذین ببندد.ای انسانها پس عاطفه را به چه می فروشید.ببین ای یار چه امد بر سر عشق ما.ما که تا دیروز افرینها به مجنون گفتیم که در داغ لیلی مرد ما که تا دیروز لیلی را ستودیم که عشق را زندانی کرد... پس چه شد ان همه رشادتان که عشق را به همه چیز فروختید چرا شقایق را زندانی کردید پس چراپرستو هارا واداشتید دیگر اوازه عشق سر ندهند.چگونه دراین نامردیهامن گریه نکنم چگونه در این بی وفا ییها ناله نزنم چگونه داغ جوجه پرستو را ببینم اما از نهان در سوگ پرستوی مادر گریه نکنم چگونه باید مثل شما زندگی کنم .چگونه پس از سالها عشق میخواهید بی وفایی یادمان دهید چگونه دل را باید اسیر زشتیها کرد در حالی که محبت منتظر است.بیا تا ابد من و تو در زمره دلهایمان جایی برای عاطفه بگذاریم .بیا زندگی را خر کنیم بگوییم زندگی زیباست در اوج بی محبتیها.اری بگذار بگوییم به دروغ زنذگی زیباست.یک توحم یک رویا و یا یک واقعییت پیچیده و یا یک انعکاس بی همتا برای منتظران افق.اری زندگی در کنار همه اینها زیباست بیا من و تو در افسانه همه بدیها و زشتیها باز هم بگوییم زندگی زیباست اما زندگی چه کرد جز اینکه با درد عشق ما را در غم گلهای سرخ شریک کرد جز اینکه لبان ترک بسته عاطفه را خشکاند جز انکه عشق را سوزاند اما خاکستر نکرد تا بیشتر زجرش دهد
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...