آن شب که ستارگان به سوی اهریمنان شب حمله می بردند٬ وقتی که نورهای کهکشان سفید٬چادر عروس شب را از سر بر می داشتند. هنگامی که جز چشمهای نگران من و تو و شب زنده داری اختران هیچ موجود دیگری بیدار نبود ..................تو به سکوت شب و عظمت خدا سوگند نخوردی که در عشق من وفادار باشی.

آنروز که گلهای صحرا قدمهای لغزنده ترا به صورتهای لطیف خود احساس می کردند. وقتی که نسیمهای بهاری باد در پیراهن تو می انداخت تو......................تو سوگند یاد کردی که به من وفادار بمانی .

آه عزیزم ....یعنی سکوت شب عظمت خدا در مقابل سوگند تو ناچیزند ؟که عهد و پیمان را شکستی ...و یاد و خاطره آن روزها را به باد فراموشی سپردی ؟

ولی من به سکوت شب و عظمت خدا و روح گردان تو قسم یاد میکنم که همیشه در عشق و پرستش تو وفادار بمانم