دل من آیينه بود...

دل من آیينه پاک بلور...

دل من آيینه صاف و زلال...

دل من آيينه بود...

ولی افسوس شبی...

دل همچو آيينه ام را بشکستی از قهر...

و زمانی که شکست آيينه ام ...

آسمان گريه نکرد...

جوی ؛خاموش نگشت...

باد توفنده ز غوغا ننشست...

ماه رنگش نپريد!!

کسی آگاه نشد...

هيچکس شکوه نکرد...

کسی از راه نيامد که به هم بپيوندد...

پاره های دل چون آيينه ای پاکم را...

آه...اين قصه کجا بايد برود...