دیروز امروز فردا
تویی که هر دم دلم را می رنجانی به بهانه ای مرا ز خود می گریانی
آیا هیچ به خود می نگری؟
چه حاصل شد از دیروز من و تو چه حاصل می شود در فردای من و تو
کاش بسازیم امروزمان را
نباشد در فرداهایمان حسرت دیروز نباشیم شرمگین از حضور امروز
بیا درمان این دل خسته و رنجور باش
می دانم تو نیز از این همه تلاش بی ثمر من خسته شده ای چه بی منت هر لحظه که نیازمند یاریت بودم تن پاک و سفیدت را به جوهر غمگین قلمم سپردی هر بار پناهم بودی و شریک دردهایم شدی
با دلی پر از درد و رنج چشمانی تر شده از اشک نگاهی منتظر به سوی افق برای طلوع روزنه ی امیدی می مانم و می خوانم
خدایا تن رنجور خسته ام را به تو می سپارم دستانم را به سوی تو دراز می کنم خدایا خسته ام خسته ام خسته..................................................
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...