رها از من
دل تنگم برای نوشتن ..برای فریاد کردن سکوت.. برای رهایی از من بودنم...
نه دارم صدایی برای فریاد... نه قفسی برای رهایی...
هر جی هست منم منم و منم
خسته از این من بودنم
نمی خوام با تو بمونم
آره این منم همون که خسته شد از من بودنم
ببین دیگه شکستم
تو تنها دشمن دیروز و امروز منی
منم بیزار از تو دشمن که منم
از تو بیزارم
تو به یغما برده ای غرورم را سکوتم را آواز خوش لالایی ام را...
چه سخته رو به روی آیینه نشینی
هیج جز شکستن نبینی
نه چشمی و نه ابرویی
رها کن مرا
من بیزار از این من بودنم
خسته از تکرار این نالیدنم
...
مرا به آغوش خاک بسپار
...
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۴/۰۱ ساعت 8:39 PM توسط مریم
|
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...