در گذر زندگی
خود را با رویایی ساده دل خوش کرده ام... که تا من نخواهم تو نمی روی و می مانی! و چشمانت را به لبان من خیره خواهی ساخت ...
غافل از آن که تو بی هیچ توجه و نگاهی در مسیر جاده های زندگی در گذری
آری تو در گذری و من بچه گانه به رویاهای پوچم دل خوش کرده ام ! امروز بیش تر از هر زمانی رفتنت را با تمام وجودم حس می کنم و می بینم این تو نیستی که شتابان در گذری این منم که نمی خواهم با تو همراه شوم و همچو کودکی بی دست و پا خود را به زمین فکنده ام ...
منتظر کدامین دستم که مرا آغازی دوباره دهد کدامین قلب مهربان تر از تو که با گذر از زمان مرا به خود آورد کدامین رفیق دل سوز تر از تو ...!
آری تویی که حتی اجازه ذره ای سخن را هم نداری بی هیچ چون و چرایی با هر خوب و بدی باید همراه شوی بی هیچ حق انتخاب !
چقدر من خوشبخت تر از توام و اما درمانده به این می اندیشم که تو را از حرکت باز دارم !
و امروز که در این گذر سرد و سوزان می خواهی به بهاری نزدیک شوی و با شکفتن و نفس کشیدن دوباره زمین کمی از سردی های کشیده را فراموش کنی...
به تو قول می دهم همیشه هر لحظه که از کنارم می گذری سبزی و شادابی مرا نظاره کنی و می خواهم همجون همیشه لبخند سبزت را در سردی دل سرد شده ام بر من بدمی
آری امروز در این دقایق که راهی نمانده تا بهار... با مرور زندگی در گذر تو آموختم تو بی هیچ اختیاری همیشه پایان سرد و تلخ را می پیمایی اما باز امید به پایانی سبز داری حال آنکه شاید سبز شدن پایان راه تو سیلی محکمی به قلب عاشق هزاران هزار آدمی باشد
و امید به آن روزی که سبزی و نشاط ما برای همه سبز و شادی آفرین باشد
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...