سکوت
شبها خسته از هر ...
چشمهایم رو به اسمان بی کران
با صدای لالایی نسیم
نور خیره کننده و پر ز راز مهتاب
بازی ستاره ها در کنج شب کز کرده
همراه با سکوتی که بین من و من حکم فرماست
چشمهایم را میبندم
تا بتوانم قسمتی از این عظمت باشم
تنها ذره ای آرامش ستاره را در
ظلمت شب در اوج تاریکی باور کنم
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...