رود عشق...

به رود خانه آمده ام ...رودخانه محبت!
هر چند سد جلو راهش قرار گرفته. ولی این سد نمی تواند جلوی رود را بگیرد.به محض اینکه جلو آب را می گیرند آب بالا و بالا می آید به قدری بالا می آید که می خواهد سر ریز کند از اطراف کرانه ها بالا می زند و دیگر عمقش دیده نمی شود ارتفاعش به بیست متر می رسد به قدری بالا می آید که گویی میخواهد پرواز کند برود و این مخمصه ای است که آنان را می ترساند.از این می ترسند که بالا بزند و همه چیزشان را بر ملا نماید اشیانهایشان را بر هم ریزد قایقهایشان را در هم بشکند و غرق نماید .از این می ترسند که اگر به مرتفعترین تپه ها هم پناه ببرند رودخانه بالا بیاید و پاچه هایشان را بر هم ریزد و آنها را گرفته و سخت بچسبد بر زمینشان زند .به همین خاطر زود سدشان را از سر راه رود کنار می کشند تا رودخانه راهش را بکشد و برود و رود خانه هم به شتاب می تازد می خروشدبه پیش میرود ...
آنگاه خطی میگردد از حجله گاه خورشید تا جلوه گاه دریا...ما را آورده اند تا در روی این خط محبت وفا صداقت و صفا را آموزش دهند تا حرکت روی این خط را به خطیها یاد دهند زیرا هر کس که این خط را نشناسد و بیگدار به رود عشق زند غرق می گردد و آنچنان که تا شکست نخورد پایان نمی دهد اگر خشت خام باشد خیس می خورد پف میکند و می پکد چون پنبه زده ای می شود واز هم می پراکند متلاشی می شود و اگر سفال سفید ماشینی باشد در زیر دندانهای تیز می رود میشکند و خرد می گردد .و اگر قرنیز کبود و یا سینه سوخته باشد با آب می ماند با آب می رود و در محبت و هستی غرق می شود پس بیاید ما هم با دلها و سینه های سوخته راه رود محبت را در پیش گیریم تا هرگز هرگز به پایان ختم نشویم
تنها اینجاست که من منم رها از هر چه بی منم تنها آرام جانم نوشتن است زیرا اوست که بی منت از دردم می کاهد... و باز هم همان شعار همیشگی زندگی زیباست در اوج بی محبتیهایش...