صدات کردم... صدات کردم
نه یک بار... نه ده بار... نه صد بار...
آره هزار هزار بار...
تو وجودی ...پر ز عشقی و... من محتاج تو...
محتاج لحظه ای نگاه تو...
نمیدونم ...
به آب به باد به کی به چی... بسپارم خستگی هامو...
خستگی های دیروز و امروز و... شاید فرداهامو...
میدونم تنها توتویی که محتاج نگاتم...محتاج لحظه ای
نگاه با مهر و وفا تم...
فراموشت نکردم حتی برای یه لحظه...
نمی گم که خیلی خوبم نه نمی گم که خوبم...
اگه این بود... امروزنبودم این جوری پریشون و خسته ...
میخوامت هر لحظه کنارم باشی...
کنار و مثل یارم باشی...
می دونی وجودت به من آرامش میده...
آرامش خوب و پر از لذت و آسایش میده ...
خوب می دونم همیشه کنارم بودی... تو بهترین رفیق و یارم بودی...
حالا تو بگو بهترینم...
چی کار کنم که این جوری... خسته... پریشون و رها نمونم
تا ابد منتظرت جوابت می مونم...
آخه تو خدایی و من بنده درگاه تو بهترینم
به راستی که تو آدم و از راه به در کردی و دنیا رو خراب
خواب دیدم بر روی شن ها راه می روم ، همراه با خود خدا. و بر روی پرده شب . تمام روزهای زندگی ام را مانند فیلمی می دیدم
همان طور که به گدشته نگاه می کردم
روز به روز زندگی ام را!
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد
یکی مال من و یکی از آن خداوند بود
راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصص یافته خاتمه یافت
آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم
در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت
اتفاقا، آن محل ها مطابق با سخت ترین روزهای زندگی ام بود
روزهایی با بزرگترین رنج ها ، ترس ها ، دردها و ...
آن گاه از او پرسیدم:
خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگی ام با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم ، خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گداشتی؟!
خداوند پاسخ داد:
و من چنین نکردم. هنگامی که در آن روزها ، یک رد پا بر روی شن دیدی ، من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.
منبع: فرهنگ عامیانه برزیلی
غصه و ماتم تو
بگو با من از بازي روزگار ، چي آورده به سرت!
الهي نبينمت بيقرار
حلقه حلقه اشك مهمون چشماي قشنگت شده ، نگو غبار گرفته اين قصه ها ديگه تكراري شده
بميرم برا اون ناز نگات ، غنچه لبخند لبات
عزيزم بگو با من از دلشوره هات، دلواپسي تو لحظه هات
بگو چي شده ، چرا رنگ يخ شده همه روزها و شبهات
چرا زردي نشسته رو سرخي گونه هات ، پس كو كجا رفت برق قشنگ چشمات
بگو با من بگو...
تا بگم از قصه غصه هام...........
آره بهونه مي خواستم واسه درد و دلهام
يه بهونه واسه شكستن بغضهام
بگو با من بگو ، بگو كه من و تو ما ييم و نيستيم از هم جدا
غم تو غم من ، غم من غم تو ، بگو با من بگو غم تو غصه و ماتم تو
گاه آسان نيست كه خندان با جهان روبرو شوي
هنگامي كه
دلي پر درد داري
شهامتي بس بزرگ مي خواهد
بازگشت به خويشتن و دست يافتن به نيروي درون
و بدان كه فردا روز دگري خواهد بود با ره آوري نو
اگر بتواني بردبار بماني فردا را مي بيني
از نو آدمي خواهي شد
پر توان تر
با درك فراوان
و به خود ميبالي كه به اين بردباري توانا بوده اي
روزگاري بهتر از راه ميرسد...
كتي اوبارا

