تبليغاتX
الهی آنکه را عشق نیست ارزش چیست
همه هستی من 88/08/13 12:14
                                              

 

 

نوشته شده توسط مریم  | لینک ثابت

88/06/05 2:11

 خدایا هزاران هزار بار تو را شکر

 

یا رب نظر تو بر نگردد

نوشته شده توسط مریم  | لینک ثابت |

شبه آدم 88/01/31 0:26
نمیدونم چه جوری شروع کنم اما اعصابم از دست بعضی از آدمها خیلی به هم ریخته آدم که نه شبه آدم، واقعا حیفه آدم خطاب بشن ، چه جوری شب خوابت می بره وقتی هنوز نیم ساعت نشده کسی و به دروغ پیش عزیزترینش خراب می کنی چه لذتی می بری ، دوست دارم این حس و برام بگی جز اینه که شدیدا در باور خود شناسی ضعف داری و دچار کمبود شخصیتی! خودت و باور نداری! که حاضری با زیر پا گذاشتن حیثیت دیگران خودتو نشون بدی البته دلم واسه آدمی که تو رو باور داره و خام حرفات میشه هم میسوزه!! فکرش بیشتر از این رشد نکرده که بتونه شیطون و از آدم تشخیص بده ، متاسفم بشین با خودت کمی خلوت کن از سادگی و عشق دیگران سو استفاده نکن، بد کردن و خراب کردن آدمها آسونه ، اما جواب پس دادن پیش خدا خیلی سخته امیدوارم آخرتت و مثل دنیات سیاه نکنی و نخوای کسی و به دروغ برده خودت کنی ، یه کم خودت و باور کن اصلا لازم نیست برای به دست آوردن بعضی چیزها آخرت خودتو بفروشی ، واقعا ارزشش و نداره، یه کم به عقب برگرد و خودتو ببین ، چه زود دیروزت یادت رفته ، امروز چه بلبل شدی نکنه کسی چیزی نمی گه باورت شده  فراموش کردن همه دیروزتو!!! نه جونم همه رعایت می کنن تو کلاه تو سفت بچسب اما نه با دوز و کلک و آدم فروشی و فتنه، خدا عاقبتت و به خیر کنه دعات نمی کنم چون ازت بدم می آد، اما نفرین هم یاد نگرفتم، فقط خودم و خوب باور دارم و نیازی به آدم فروشی ندارم شکر خدا خوب کسی پناه من همیشه خدای خوب و مهربونم. دنیا دار مکافاته هیچ بدی بی جواب نمی مونه ترازوی عدل خدا میزون میزونه

به راستی که تو آدم و از راه به در کردی و دنیا رو خراب

نوشته شده توسط مریم  | لینک ثابت |

رد پای خدا 87/12/25 11:38
دیشب رویائی داشتم

خواب دیدم بر روی شن ها راه می روم ، همراه با خود خدا. و بر روی پرده شب . تمام روزهای زندگی ام را مانند فیلمی می دیدم

همان طور که به گدشته نگاه می کردم

روز به روز زندگی ام را!

دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد

یکی مال من و یکی از آن خداوند بود

راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصص یافته خاتمه یافت

آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم

در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت

اتفاقا، آن محل ها مطابق با سخت ترین روزهای زندگی ام بود

روزهایی با بزرگترین رنج ها ، ترس ها ، دردها و ...

آن گاه از او پرسیدم:

خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگی ام با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم ، خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گداشتی؟!

خداوند پاسخ داد:

و من چنین نکردم. هنگامی که در آن روزها ، یک رد پا بر روی شن دیدی ، من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.

منبع: فرهنگ عامیانه برزیلی

نوشته شده توسط مریم  | لینک ثابت |

بگو با من 87/07/22 0:45
بگو با من غم تو 

  غصه و ماتم تو

  بگو با من از بازي روزگار  ،  چي آورده به سرت! 

 الهي نبينمت بيقرار

 حلقه حلقه اشك مهمون چشماي قشنگت شده‌ ،  نگو غبار گرفته اين قصه ها ديگه تكراري شده 

 بميرم برا اون ناز نگات  ،  غنچه لبخند لبات 

 عزيزم بگو با من از دلشوره هات، دلواپسي تو لحظه هات 

  بگو چي شده ، چرا رنگ يخ شده همه روزها و شبهات

 چرا زردي نشسته رو سرخي گونه هات ، پس كو كجا رفت برق قشنگ چشمات

 بگو با من بگو...

 تا بگم از قصه غصه هام...........

 آره بهونه مي خواستم واسه درد و دلهام 

 يه بهونه واسه شكستن بغضهام 

  بگو با من بگو ، بگو كه من و تو ما ييم و نيستيم از هم جدا

   غم تو غم من ،  غم من غم تو ،  بگو با من بگو غم تو غصه و ماتم تو

نوشته شده توسط مریم  | لینک ثابت |

ديدگاه 87/02/07 14:14
خود را باور كن

گاه آسان نيست كه خندان با جهان روبرو شوي

هنگامي كه

دلي پر درد داري

شهامتي بس بزرگ مي خواهد

بازگشت به خويشتن و دست يافتن به نيروي درون

و بدان كه فردا روز دگري خواهد بود با ره آوري نو

اگر بتواني بردبار بماني فردا را مي بيني

از نو آدمي خواهي شد

پر توان تر

با درك فراوان

و به خود ميبالي كه به اين بردباري توانا بوده اي

روزگاري بهتر از راه ميرسد...

كتي اوبارا

نوشته شده توسط مریم  | لینک ثابت |

عزیز دلی 86/09/07 10:31
             
نوشته شده توسط مریم  | لینک ثابت |

نوژین عزیزم 86/06/10 14:0
   

   کوچولوی نازم خانم طلا تولدت مبارک ۲۹/۵/۱۳۸۶

                                                                       

نوشته شده توسط مریم  | لینک ثابت |

شاپرك 86/03/31 17:35

         شاپرك نگاه من                     وقتي به تو سر ميزنه     

                   به اون لبات كه ميرسه             با خنده هات پر ميزنه

                                   گل قشنگ گونه هات           سبز و شكوفه مي كنه

                                          غم من و تنها ميذاره            شادي مي آد در ميزنه

اونوقت كه محو تماشات ميشم...

        جادوي خنده هاي زيبات ميشم...

حالا بگو بگو بگو راستش و بگو

               گلهاي خنده رو لبات كي كاشته

                                 كه جاي بوسه واسه من نذاشته

                                  وقتي از من جدا مي شي          رفيق نيمه راه ميشي

                                                    ميري ولي شكل قشنگت تو چشمام جا ميمونه...

                           چشاي تو رنگ بهار و داره    همين كه شادي برام ميآره

حالا بگو بگو بگو راستش و بگو

               گلهاي خنده رو لبات كي كاشته

                                 كه جاي بوسه واسه من نذاشته...

 

(آهنگی بسیار قدیمی که متاسفانه نمیدونم خواننده این ابیات و شاعرش کی بوده)

 

نوشته شده توسط مریم  | لینک ثابت |

زندگي 86/02/17 12:30
زندگي همان لغت هميشه آشنا تر از آشنا

زندگي ٬ سرنوشت ٬ غم ٬ شادي ٬ بازي = خاطرات

به راستي زندگي معادله ايست كه به چندين روش ميتوان آنرا نوشت

گاه جواب درست ٬ گاه غلط !

 آيا مي توانيم در اين معادله پيچيده كه براي هر فردي به گونه اي خاص طراحي شده درست ترين راه را انتخاب كرد ؟!؟

در كودكي زندگي تنها بازي شيريني است بي دغدغه ... و در جواني بازي با زندگي تلخ هم مي شود. در هر دوره زمان "زندگي" معني خاص خودش را دارد ... جه زماني معني حقيقي آنرا درك خواهيم كرد ؟ چه زماني شعله هاي دلفريبش ما را نخواهد سوزاند؟

امروز كه به گذشته ها مي انديشم و دفتر خاطراتم را ورق ميزنم گاه لبخند و گاه غم گوشه لبانم خانه مي كند . و از خود مي پرسم؟ تجارب گرانبهايي كه براي معادله زندگي ام به دست آورده ام و بهايي گزاف برايش داده ام ...

اگر از همان آغاز راه ميدانستم و كمي تامل ميكردم چه مي شد ؟...؟

و امروز كه از فرداها بي خبرم و هنوز معادله زندگي ام به پايان نرسيده و كمي آگاهي ام بيشتر شده آيا بي خطا خواهم نوشت ؟ آري بي شك بي خطا نخواهد شد . اما مي شود با تفكر و داريت درست خطا را كمتر و كمتر كرد

آري فكر همان نعمت بزگ الهي است كه بيشتر اوقات او را ناديده مي گيريم

  بياييم براي حل معادله زندگي مان پايه و اساس را بر  غرور و احساس ...بنا نسازيم و از عقل و تجارب استفاده كنيم تا در پايان راه  معادله٬ راضي از بازي زندگي باشيم. و آسوده خاطر كه  براي حل معادله پيچيده خود هيچ دلي را در زندگي نرنجانده باشيم

 آري زندگي زيباست آنرا زيباتر هم ميتوان ساخت

زندگي زيباست

 

نوشته شده توسط مریم  | لینک ثابت |